حسن حسن زاده آملى

53

دو رساله مثل و مثال (فارسى)

زيرا كه از عالم كثرت اين نشأه عنصرى بعالم كثرت ديگر كه مثل است سفر كرده است و هنوز در كثرت بسر مىبرد ؛ كمال در وحدت مطلق ديدن است كه « و اللّه من ورائهم محيط » ؛ برهان صدّيقين و امام موحدين حضرت وصيّ امام علي عليه السّلام فرموده است : « و كمال التوحيد نفى الصفات عنه » ؛ در اين هنگام كثرت از ديده توحيد سالك رخت بربسته است و حقيقت مطلقه جلوه‌گر شده است و بمقام شامخ توحيد صمدى رسيده است بهر رنگى كه خواهى جامه ميپوش * كه من آن قدّ رعنا مىشناسم و آن كه گفته است : « نيكويى و زيبائى از هم جدا نيستند » زيرا كه هر دو عبارت أخرى از وجودند و وجود جمال مطلق و حسن مطلق و خير مطلق و عشق و عاشق و معشوق مطلق است . معشوق حسن مطلق اگر نيست ماسواه * يكسر بسوى كعبهء عشقش روانه چيست و أمّا آن كه گفته است : « روح انسان پس از مرگ شايد كه به بدن ديگر حلول كند . . . » اين سخن را سرّى است و آن اين است كه مراد از اين حلول تناسخ باطل نيست ، و افلاطون حكيم الهى أجلّ است از اين كه قائل به اين تناسخ باشد كه ببراهين قطعيه عقليه بطلان آن ثابت است . آرى انسانهائى بصورتهاى گوناگون محشور مىشوند و اين صورتها را با خود از دنيا مىبرند كه صور ملكات آنان مىباشند . و اين صورتها بدنهايى هستند كه تجرّد برزخى دارند ، و در حقيقت ملكات باطن انسان بصور حيوانات و جز آنها در آمدن است تا اقتضاى ملكات چه باشد ؟ اين تمثّل باطن را با بدان أخروى در اصطلاح أهل معرفت تناسخ گويند ، و از آن تعبير بتناسخ ملكوتى نيز مىشود چنان كه از آن تناسخ باطل بتناسخ ملكى . اين دو قسم تناسخ حق و باطل در لفظ تناسخ اشتراك دارند . و تناسخ به معناى حق و صحيح اعنى تناسخ ملكوتى در السنهء حكماى أقدمين رائج بود ، و تناسخ در اصطلاح آنان اين بود كه گفته‌ايم چنان كه صدر المتألهين در آخر فصل اوّل باب